او گفت:"من حالا دیگه
ازدواج کرده ام .با یک حسابدار که سه سال
از من بزرگتره و دوتا بچه هم دارم. یک
دختر و یک پسر. یک پرستار بچه
ایرلندی هم داریم. من سوار آئودی می شم و هفته
ای دوبار با دوستام تنیس ب
ازی می کنم.
این زندگی فعلی منه."
گفتم:"به نظر من که خیلی خوبه."
"حتی اگه سپر ماشینم
از دوجا داغون شده باشه؟"
"سپر واسه داغون شدنه دیگه."
"
این می تونه شعار تبلیغاتی خوبی بر
ای سپر ماشین ها باشه،سپرها برای داغون شدن ساخته شده اند."
هنگامی که داشت این جمله را می گفت، به دهانش نگاه می کردم. در حالی که لاله گوشش را می مالید به آرامی گفت:"مهم نیست مردم چه آرزویی می کنند یا چطور جلو می رن، به هرحال هرگز نمی تونند چیزی جز خودشون باشند. همه
داستان همینه."
داستان کوتاه "
دختر جشن تولد"
نوشته: هاروکی موراکامی
ترجمه: شهاب حبیبی دِینی که یک عکس بر گردنم نهاد !...
ما را در سایت دِینی که یک عکس بر گردنم نهاد ! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 140
تاريخ: يکشنبه
12 اسفند
1397 ساعت: 23:22