فکرش را بکن، توی یک شبکه ی اجتماعی عضو شوی که هیچ کس را نمی شناسی.هیچکس هم تورا نمی شناسد.اصلا
برای چه آمده ای؟ آمده ای تا حرف های دلت را بزنی.
برای کی؟ بعد معلوم می شود!
یک پست می گذاری. نه از آن پست های بازاری.حرف دلت را می گویی. اما بازخوردی نمی بینی. دومی، سومی، پنجمی، دهمین پست را می گذاری. دریغ از یک واکنش!
دو راه داری: یا از همان راهی که آمده ای بر می گردی و هوس درد دل را از سرت بیرون می کنی، یا راه دوم را انتخاب می کنی. راه دوم جالب تر است. شبکه ی اجتماعی را مثل
چاهی می بینی که می توانی تا دلت بخواهد توی آن
فریاد بزنی. خیالت راحت هیچکس صدایت را نمی شنود. خدا بیامرز مادرم، اواخر عمرش می گفت:"دلم می خواد برم تو یه بیابون از ته دل داد بزنم." آن روزها شبکه ی اجتماعی نبود. اگر هم بود، مادر من اهلش نبود.
این حس داد زدن توی چاه یا بیابان، حس بوداری ست. بوی مرگ می دهد. چرایش را نمی دانم. اما این را خوب می دانم کسی که کارش به داد زدن توی چاه و بیابان بکشد، به ته خط رسیده است. داد زدن یک وقت هایی خوب است اما جایش توی بیابان نیست.(مازیار متین) دِینی که یک عکس بر گردنم نهاد !...
ما را در سایت دِینی که یک عکس بر گردنم نهاد ! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 117
تاريخ: يکشنبه
12 اسفند
1397 ساعت: 23:22